پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

پارسا و مهرسا

دیالوگ ماندگار

بابا:پارسا  زندگی رو دوست داری؟ پارسا:بللللللله  خیلی دوست دارم بابا:چرا؟مگه چی تو زندگی  داری؟ پارسا:همه چی،تلوزیون ،مبل،متکا،غذا،شیر، (با اشاره ی دست به طرف مامان و بابا)مامان و بابا و مهرسا و خاله  بابا:کدوم رو از همه بیشتر دوست داری که تو زندگی باشن؟ پارسا:اول مامان  بعدش بابا و در این هنگام مامان از شدت شوق اشک  تو چشمهاش جمع شد و .....
19 مرداد 1393

د د ررررررررررر

یکی از فانتزی های من اینه که هر روز و در هر ساعتی برم بیرون از خونه و یا به زبون خودم بریم ددر میرم سر کشوهی جورابهام و جورابهام رو بر میدارم و مدام میگم ددر در یکی از همین ساعتها که تو خیال خودم  بودم و سر کشوی جورابهام بودم و هر جورابی که بر میداشتم میگفتم ددر  و داداشی عزیزم من را مورد لطف خودش قرار میداد و با هر بار ددر گفتن من ایشون میگفتن بیخود (یعنی ددر نداریم  چون برادر من اصلا با بیرون رفتن میانه خوبی نداره) بعد از این که این دیالوگ بین من و داداشی چند بار تکرار شد من با عصبانیت گفتم نه و پارسا که در حال خوابیدن بود با این دیدن قاطیعیت من سریع خوابید و دیگر هیچ نگفت. البته اشنیدم که پارسا هم د...
5 مرداد 1393

راه رفتن

و بالاخره من بر ترس و تنبلی غلبه کردم و درست در آخرین روز سیزده ماهگی راه رفتم و کل طول پذیرایی منزل را قدم زدم و خیلی هم خوشحال بودم اما هنوط مهارت کافی برای این کار پیدا نکردم و همچنان دنبال دست دیگران هستم که بگیرم و قدم بزنم گاهی خودم از زمین بلند میشوم و چند قدم میرم اما هنوز ترس از تنهایی رفتن را دارم اما هستند چیزهایی که در طول مسیر کمک کنند اما  زیاد اطمینانی بهشون نیست    و بدین ترتیب من هم راه افتادم! ...
5 مرداد 1393

سیزده ماهگی

در پایان سیزده ماهگی دیگه به چکاپ نرفتم و این  نشان دهنده این هست که انگار دیگه دارم بزرگ و بزرگتر میشم تو این ماه اتفاقات مهمی برای من افتاده وزنم هم در این ماه 12.5 بوده قدم هم مامانم نتواست بگیره چند تا دندان در آوردم که دستشون درد نکنه کمک به خوردن خوراکیهای بیشتری میکنن در واقع الان هشت تا دندون کامل دارم با دو سه تا نصفه ! اما اتفاق مهم دیگه اینکه من سه روز مانده به پایان سزده ماهگی توانستم به تنهایی بایستم و سه قدم راه بروم و این اتفاق فقط در همان روز افتاد و دیگه تکرار نشد تا .... ادامه ماجرا در پست بعد با تکیه بر جایی که خیلی وقت بود میایستادم و خیلی شیک استراحت میکردم اما  به این شکل 23 خرد...
5 مرداد 1393
1